![]() |
![]() |
|
| به نام تک نوازنده گیتار محبت |
|
پیرمرد با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود
مقابل اودخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه
دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه،
پیرمرد از جا بر خواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و
گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای
آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم
که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال خواهد شد
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از
اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی
دروازه آرامگاه آن سوی خیابان می رود ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:33 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دستانم بوی گل می داد .
به جرم چيدن گل مرا گرفتند . اما هيچ کس فکر نکرد ، شايد گلی کاشته باشم ! |
|
RSS
|