![]() |
![]() |
|
| به نام تک نوازنده گیتار محبت |
|
کودک نجوا کرد:
خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند، اما کودک نشنید؛
سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن!
رعد در آسمان پیچید، اما کودک گوش نداد؛
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:
خدایا بگذار ببینمت...
ستاره ای درخشید، ولی کودک توجهی نکرد؛
کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده!
یک زندگی متولد شد...
اما باز کودک نفهمید
کودک به آرامی گریست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:58 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دستانم بوی گل می داد .
به جرم چيدن گل مرا گرفتند . اما هيچ کس فکر نکرد ، شايد گلی کاشته باشم ! |
|
RSS
|