![]() |
![]() |
|
| به نام تک نوازنده گیتار محبت |
|
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت او چیزهایی را که درباره ی خدا و مذهب میشنید مسخره میکرد شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود مرد جوان به بالا ترین نقطه ی تخته ی شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود ناگهان ندایی به گوشش رسید ، ندا برای مرد نا مفهوم بود اما احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد و چراغ ها را روشن کرد مرد آن روز نتوانست شنا کند آب استخر برای تعمیر خالی شده بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 21:41 توسط یه رهگذر مث شما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دستانم بوی گل می داد .
به جرم چيدن گل مرا گرفتند . اما هيچ کس فکر نکرد ، شايد گلی کاشته باشم ! |
|
RSS
|