![]() |
![]() |
|
| GROTESQUE THOUGHTS BASED ON JUNE 1986 |
|
Can we afford a trip to ... this year?
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:14 توسط مورفی |
|
|
دنيا را آينه اي مي بينم كه دور تا دور مرا گرفته است . گهگداري كه با فكرهاي منفي ذهنم بازي ميكنم ، دنياي من رنگ و لاآب آن افكار را به خود ميگيرد . گهگداري اتفاقي ، افكار مثبت ذهنم همبازي ام مي شوند ، و آن وقت اطرافم هيچ چيز نيست جز همان رؤياهاي شيرين ! ، بارها و بارها اين قانون شيرين كره ي خاكي اي كه سالهاست زمينش مي نامند ، را تجربه كرده ام ، باور دارم در زميني زندگي مي كنيم كه راز و رمز هايي در خود دارد ، كه خيلي ها باعلاقه از آن سياه چاله ها بيرون مي آيند و بي علاقه به آن سياه چاله ها مي روند ، بي آنكه چيستي اين هست را بدانند ، البته داننده ها هم بسيارند ، ولي اين را نيز مي دانم داننده ها و انسان كامل ها عمرشان كم است چون نائل شدن به انسان كامل مستلزم تجربه است و ارتقاء تجربه نيز با ارقام عمر به يك موازات در حركتند ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 18:57 توسط مورفی |
|
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت ، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..." خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد . آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد . او در همان يك روز زندگی كرد ! ، اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و * تمام شد * !!!!!!!! فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 19:45 توسط مورفی |
|
|
مورچه اي الاغي را بديد بي درنگ بر روي سنگي پريد مورچه از الاغ بخواست درخواستي را با تندي بخواست الاغ كه لقمه اي در كام داشت ، بي تفاوت در پي اين كام كاشت نگهي بر سيه مورچه نداشت مورچه ي ما داشت كاشت فحشي بر دل الاغ مشتي داش مشتي داش كد خداي ده ماست هر كه را مشكلي داشت ، پندي را در دل او ميكاشت مشتي داش هماني است كه ماهي پيش ماهي و الاغ و مورچه را از سر كاشت كاشت كه گويم ، نه اين است ، كه كاشت داشت برداشت ديشب مورچه و الاغ و ماهي را كد خدا نكته ي بزرگي در دل كاشت من كه از سر بام ، هر شب ستاره ها را يكي در ميان ميشمارم كوات هاي كد خدا را نيز به ياد مي سپارم مشتي داش ، دل بزرگي ، فهم بزرگي ، درك وسيعي داشت همان چيزي كه آرزوي ، من است كه كاش هومو اين موهبت بزرگ را داشت ديشب كه دماي هوا بين 13 و 14 حركت داشت كد خدا پندي را در دل ما كاشت ، كه مورچه آن را امروز در دل نداشت مورچه درخواست خود را با غيظ از الاغ بخواست ليكن هواي حركات الاغ رو نداشت الاغ كه حال جر و بحث را اصلا نداشت مورچه را همچون كوفت ، كه به فردا نكشيد ، مورچه را كشت مورچه ي خنگول امروز مرد ، مرد ديگر بعد از ظهر مورچه ي ديگري برسيد ايندفه مورچه آرام بود ، همچو سوفيا لورن كه خدايش رحمت كند رام بود مورچه دوم ما مي خواست پيكر همشهري اش الاغ كه حال و حوصله نداشت از روي جسد مورچه هيكل را پا نداشت چند ساعتي گذشت ، مورچه ي دوم هم آرام بود و هم بي سر صدا ولي خنگ بود چون به غير ماهي كسي پند كد خدا را به ياد نداشت مورچه دوم مي خواست تن همزادش را مورچه اين آرزو را در دل داشت ، ولي حيف كه جسارت درستو حسابي نداشت الاغ كه وجود مورچه ي دوم را در ياد نداشت ، در پي خوردن آب از جا پا خم داشت سر زانوي الاغ دل مورچه دوم را بكاشت پند كد خدا را در آن بكاشت ولي حيف كه مورچه ي الاغ ديگر جاني نداشت ماهي از راه رسيد ، دو مور مرده را بديد مور ها كه هم بازي ماهي بودند ، اين بار واقعا مرده بودند ماهي كه مثل چرچيل باهوش بود اولش هوش به هوش دو گوش بود حركات الاغ را وراندارزي كرد سلامي كرد جوابي داد سلام اولين كلمه جاري شد الاغ ما بالاخره داشت خر مي شد صحبت ها جاري شد ، از گل و بوته و يونجه و آب ماهي در خواست خود را از الاغ بخواست الاغ نيز با خنده ، شادكامي او را بخواست ماهي خوب ياد داشت صحبت هاي مشتي داش ده دقه بعد ماهي و مورچه و مورچه بودند كنار شومينه شومينه ، نه آن است كه نار ميده شومينه آن است كه ، در انگليسي به آن گويند ، فلاني شو ميده ----- ----- ----- ----- ----- ----- كوات : نقل قول هومو : انسان |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 10:38 توسط مورفی |
|
|
يه روزي من به دنيا اومدم يه روزي با خودم گفتم چقد هوا سرده يه روزي گشنم بود يه روزي فوق العاده خسته شده بودم ! يه اولاغي ، اذيتم كرده بود ... يه روزي كنكور داشتم ، خيلي مي ترسيدم ... یه روزی ... يه روزي ..... يه روزي ........ يه روزي گفتن يكيت رفته پيش خدا فرداش گفتن دوتات رفته پيش خدا الان دقيقا يادم نيست چنتام رفته پيش خدا ... الان كه با خودم فكر مي كنم ، مي بينم : يه روزي منم ميرم پيش خدا ! پس بهتره : يه روزي چقد هوا سرماي ملايمي داشت ! يه روزي منتظر بودم تا غذا حاضر شه ، بعد كه خوردم ، مزش يادم نميره !
يه روزي كنكور داشتم ، اميدوار بودم همه و من موفق بشيم! يه روزي داشتم به جنبه ی خوب مشكلات فكر مي كردم ، ... فكرم تموم نشده بود گفتن: بلند شو يكي فوت كرده بايد بريم تسليت ، بدوووو ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 15:7 توسط مورفی |
|
|
زندگي رو دوست دارم ، هر روز كه بيدار مي شم ، يه معما ي جديد !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 17:4 توسط مورفی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:52 توسط مورفی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:21 توسط مورفی |
|
|
فکر می کردم به سوپور شهرداری محلمون که شبا تا صبح دنبال یه ماشین می دوئه ٬ اگر یه شب یه آدم مرفه جامعرو ببینه که داره ماشین چنصد میلیونیشو چند بار عقب جلو میکنه تا تو خونه ی چند میلیاردیش جا کنه ٬ آیا هیچ وقت با خودش فکر می کنه که کاش من الان تو اون ماشین بودم ٬ یعنی اصلاآآآآآآآآآآآآآآآ به خودش جرات میده چنین فکری بکنه !!!؟؟؟؟ یا داره با خودش فکر میکنه چجوری باید پول جهیزیه دخترشو که تا چند وقت دیگه میره خونه خودشو جور کنه ......!!! شایدم اصلا ٬ اون مرد مثلا ٬ خوشبخت روزگارو ندیده و تو فکرای خودشه ٬ و مثل عادت همیشگی داره خمو راست میشه تا آشغالا رو زمین نمونه . آشغالای همون خونه ای که نمای خونش صد برابر کل خونه ی سوپوره می ارزه . همون خونه ای که زنو مردی که دارن اونجا زندگی می کنن یک عمر آرزوی بچه ی دختری رو داشتن که اگه الان بود ٬ باید بره خرید جهیزیش این روزا تو خیابونا بودن !!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 7:35 توسط مورفی |
|
|
امروز وقتی چشممو باز کردم دیدم خیلی وقته چشامو به خوبیای دنیا بستم . با خودم فکر می کردم چرا بعضی موقع کودک درونم انقد بچه میشه که منو دنبال یاغی گری های خودش میکشه !!! از صبح که چشامو باز کرده بودم . فکر کرده بودم بیدار شدم به خیال خودم به همه سلام کردم .همه هم بی خیال انگار نفهمیده بودن من هنوز خوابم جوابمو می دادن . امشب که تقریبا قاطی شده بود با صبح فردا ٬ دیدم مثکه تازه تو این مدت دارم تو جام غلت می خورم تا از خواب بیدار شم . بازحمت بعد یه مدت طولانی از خواب بیدار شدم . به دورو وریام سلام کردم هنوز خواب بودن، هيچ كس جوابمو نداد ! به مورفي گفتم ، شاید به خاطر اینه که نصف نیم کره ی زمین ساعت ، ساعت خوابشونه ... !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 6:25 توسط مورفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.......... deserted town .........
... and ............................. ............................. man ... ....................................... |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1390 هفته سوم آذر 1390 هفته اوّل آذر 1390 هفته چهارم تیر 1390 هفته دوم تیر 1390 هفته چهارم خرداد 1390 هفته سوم اردیبهشت 1390 هفته دوم فروردین 1390 |
| پیوندها |
|
RSS
|